تبليغاتX
زیبایی را حس کن
زیبایی را حس کن

www.ham0811.blogfa.com












شهریور 1381 بود که با یه دختر آشنا شدم . از راه تلفن . آخه اونقدر مغرور بودم که هیچ وقت غرور مردونم بهم اجازه نمی داد که از راه متلک بار کردن دخترا توی خیابون برای خودم دوست پیدا کنم . هر چند که به خاطر این غرور 3 سال توی غم عشق دختر همسایمون سوختم و با اینکه می دونستم اونم منو می خوادولی هیچ وقت به خودم اجازه ندادم که برم باهش حرف بزنم . از آخر هم پرید و رفت روی بوم یه نفر دیگه نشست . شاید اسم این غرور دیونگی باشه . اما این من بودم . من ...

 
بالاخره بعد از چند سال از آخر 21 شهریور با یه دختر مظلوم و معصوم و قد کوتاه آشنا شدم . اونقدر دوستش داشتم که وقتی براش خواستگار اومده بود و من اول بخاطر مشکلات مالی و خانوادگی می دونستم نمی تونم فعلا بگیرمش جواب رد بهش دادم نتونستم دوریش رو تحمل کنم یک ماه مونده به عقدش بهش گفتم که می خوامش . اما ای کاش می فهمیدم که جواب مثبتی که بهم داد از ته دل نبود بلکه از روی احساسات مقطعیش بود . احساسی که نیمی از اون در گرو اون یکی رقیب بود . رقیبی که بعد از بهم خوردن قرارشون افسردگی گرفت . اما چه میشه کرد ؟ منم این وسط عاشق بودم و تقصیری نداشتم .

ماهها با هم خاطرات گوناگونی داشتیم . خاطرات خوب و شیرین . خنده و دعوا . قهر و آشتی . منت کشی نوبتی و ...

قرار ملاقات ساعت هفت و نیم صبح . از قدم زدن توی آفتاب گرم تابستوت تا قدو زدن توی برف و سوز و سرما و بعد هم باز گرما .

به یاد می یارم اون زمانیکه به علت بیماری قلبیش توی بیمارستان بود و من در شهر دیگه غمگین و نگران . انگار که واقعا قلب من درد می کرد . به یاد می یارم که بعد از چند وقت که ازش خبر نداشتم وقتی باهش صحبت می کردم ازروی ضعف و ناتوانی نفسش به شماره افتاده بود و باز هم به یاد می یارم زمانیکه روز اولی که دیدمش از شدت معصومیت صداش می لرزید . آخه اون مقام چهارم قرائت قرآن رو توی کل کشور در مقطع سنی دبیرستان رو به یدک می کشید . اما مگه میشه که همچین آدمی همچون آدمی بشه . چی شد که اون شد ؟ زمانیکه من برای تحصیل توی شهرستان بودم به اون چه گذشت که معصومیتش رو باد به باد تبدیل کرد ؟

364 روز از آشناییمون گذشت که یک روز با هم قرار کوتاهی رو گذاشتیم . آخه اون اونروز از کتابخانه حرم مشهد می یومد و من هم تازه 24 ساعت نبود که از شهرستان اومده بودم . چقدر اون روز هوا گرم بود . از همون اول که دیدمش احساس کردم که حالش دگرگون شده . صورتش قرمز بود . بعد از مدت کوتاهی توی کوچه پس کوچه ها بودیم که باز قلبش گرفت . انگار که قلب من گرفت . اون نمی تونست راه بره . ما خیلی از حرم دور شده بودیم . بهش گفتم بذار ببرمت خونتون . اما گفت که وسایلام توی کتابخانه هست و اگه این طور برم خونه بهم شک می کنند . به ناچار و به سختی بردمش کتابخانه . یکی از دوستاش گفت که شما ببریدش برون تا هوا بخوره . چقدر اون روز گرم بود نمی تونستم تنهاش بذارم . گفتم ببرمش توی خود حرم تا یه جایی خنک گیر بیاریم بشینیم تا حالش خوب بشه . همین طور که توی حرم نشسته بودیم و داشتیم برای زندگی آیندمون نقشه می ریختم و از راه و روش عشق و زندگی براش می گفتم یه وقت نگاش کرد و دیدم اشک توی چشمای درشتش حلقه زده و داره منو نگاه می کنه .

بالاخره اون چیزی ک نباید میشد شد و تند باد زندگی اونو از من گرفت . اون توی این تند باد خیلی زود تسلیم شد و خودش رو باخت . اما من هنوزم با اینکه پشتم از غه این تند باد خم شده و بعضی از موهام سفید اما هنوزم مثل کوه دارم مقاومت می کنم .

چند تا از خادم ها به ما شک کردن و مارو تحویل نگهبانی حرم دادند . خیلی نامرد بودن . خیلی . تا دنیا دنیاست نفرین هاشم از اونا بر نمی گرده . نگهبانی حرم رو چند تا از مامورای نیروی حق کش انتظامی تشکیل داده بودند . وقتی که داشتیم به سمت نگهبانی می رفتیم من آروم به یکی از اون خادما گفتم الان که داریم با هم می ریم با من هر کاری خواستید بکنید مسئله ای نیست ولی به این دختر کاری نداشته باشید آخه اون ناراحتی قلبی داره . می دونید اون خادم چی گفت ؟ الان که می خوام بگم جگرم داره می سوزه . گفت که به ما چه ؟ مرد م که مرد . کی به ما کار داره ؟

وقتی رفتیم توی نگهبانی اونجا چند تا درجه دار و یه لباس شخصی بود . اون لباس شخصی در حال بازجویی از یه نفر دیگه بود . بی چاره اون آدم . معلوم نبود چی کار کرده بود که همچین زده بودنش که مرد به اون بزرگی داشت گریه می کرد و التماس می کرد . هر چی بود که زوار بود و غریب . بنازم به این زوار پرستی . اینه اون زوار دوستی مشهدی ها . اینه اون همه توصیه در مورد خوش رفتاری با زوار امام رضا ...

وقتی اون لباس شخصی موضوع رو فهمید من و اون و از هم جدا کرد . اونو فرستادند توی یه اتاق دیگه . یه مامور هم رفتش توی اون اتاق . نفهمیدم باهش چی کار کردند که به 2 دقیقه نرسید که صدای گریش بلند شد . به من که جز خدا از هیچ کس نمی ترسم و مثل کوه جلوی اونا ایستاده بودم گفتند که برم توی بازداشتگاه .

اینجاش خیلی جالبه . میگن بابای امام رضا توی یکی از زندانهای تاریک بنی عباس به شهادت رسید . اما آیا خود امام رضا می دونه که توی یکی از گوشه های صحنش یه زندان ساختند که سلول سلول هست و هر سلولش اونقدر کوچیک که نمی تونی پات رو توش دراز کنی . اونقدر تارک . اونقدر بد بو که لکه های خون روی موزاییکاش خشک شده .

من رو فرستادند توی یکی از اون سلول ها . توی این مدت زنگ زدند به باباش . باباش اومد و منو از زندان اوردن بیرون . از من پرسیدند حالا چه نسبتی با هم داری ؟ همون جواب قبلی نامزدیم . باباش ناراحت شد و اون لباس شخصی اولین سیلی رو زد . باباش می خواست به طرف من حمله ور بشه اما اونا جلوش رو گرفتند . می دونید چرا ؟ چون می خواستند خودشون با کتک زدن من حال کنند .

منو دوباره فرستادند توی سلول . جایی که هیچ شاهدی نباشه جز خدا . فکر کنم اونجا امام رضا هم نبود . شاید هم بود و به اونا القا می کرد که منو چهار ساعت مثل یه سگ بزنند . مثل یه سگ . بعد از دقایقی از اومدن باباش با یه تعهد ساده دختر و پدر رو فرستادند رفت . اما منو مثل یه سگ می زدند . به خدا دروغ یست اینو که بگم که چنان سیلی هایی رو به من می زدند که گویی توی اون زندان تاریک فلاش دوربین رو توی چشمام می زدند . موهام رو می کشیدند . کمر بندم رو باز کردند و با همون کمر بند منو می زدند . تازه یه نیروی کمکی هم اوردند . یه سرباز اوردند که با پوتینش بزنه توی کمرم . اما توی این چهار ساعت هرگز سرتسلیم در مقابل اونا پایین نیووردم . چون خودم رو بی گناه می دونستم . مگه گناه من جز عشق پاکم چیزه دیگه ای بود . تقصیر من چی بود که اون روز قلبش درد گرفت و من مریض به حرم اوردم . همه مریض میارن حرم تا شفا پیدا کنه نه اینکه بزننش .

هنوز هم یزیدیان هستند . اونجایی که من آی بخوام و اونا با کتک منو سیراب کنند . پس کی برای مصیبت من گریه کنه .

بعد از اون همه کتک با انگشت نگاری آزادم کردند . مثل اینکه من دزدی کردم . شاید هم تروریست باشم .

با بدنی خسته به خونه رفتم و موضوع رو برای خانواده تعریف کردم و به اونا گفتم که حالا که همه چی لو رفته بریم خواستگاری تا همه چیز آبرومندانه تموم بشه . اما پدر مغرور من به این وصلت به خاطر همون مسائل سنتی ( برادر بزرگ اول داماد بشه - سربازی رو تموم کن - درست رو تموم کن - شغل گیر بیار و هزارتا چیز آشغال دیگه ) رضایت نداد .

می دونستم که حالا اون تحت کنترل هست . از طریق دوستاش ازش خبر می گرفتم . دوستش یه بار از خونه اونا زنگ زد و گفت آزاده میگه دیگه حاضر به ادامه این رابطه نیست . اما من باور نمی کردم . فکر می کردم به خاطر فشار خانواده مجبور به گفتن این مطلب هست . اصلا از کجا معلوم که اون این حرف رو زده باشه ؟ بیست روزی گذشت و برای اولین بار بعد از این مدت زنگ زدم خونشون . خودش گوشی رو برداشت ولی تا صدای منو شنید فورا قطع کرد . با خودم گفتم حتما موقعیت نداره . از اون به بعد هفته ای یکبار زنگ می زدم خونش و تا صدام رو می شنید قطع می کرد و من هنوز با همون خیال خام . بعد از مدتی وقتی زنگ می زدم خونش تا گوشی رو بر می داشت بلافاصله می گفتم یه زنگ به من بزن و اون قطع می کرد . از آخر اواسط تابستون که من زندگی رو مثل یک مرده متحرک می گذروندم و شب رو به روز و روز و به شب با غم و غصه جدانشدنی به هم می دوختم یه روز زنگ زد . بهش گفتم که دلم برات تنگ شده و هزار تا چیز دیگه . اما این آزاده دیگه اون آزاده نبود . گفت دیگه حاضر نیست رابطه ای حتی از طریق واسطه با من داشته باشه . باز هم من در خیال اینکه تحت فشار خانواده است باور نمی کردم . کلا سه ماه کارم ریختن اشک و آه و ماتم و فکرو تنهایی بود و هفته ای یکبارهم زنگ زدن به او و قطع کردن تلفن از سوی او ... آه چقد روز های سختی بود

بعد از گذشت سه و یا چهار ماه با همین منوال از آخر در اوایل پاییز تونستم با توسل به سماجت های چند ماهم با اون دوباره رابطه تلفنی برقرار کنم . چون ترم آخر دانشگام بود نمی تونستم زیاد بیام مشهد و از شهرستان ساعت ها با او صحبت می کردم تا او را به سمت خودم دوباره علاقمند کنم . اما انگار واقعا من برای او مرده بودم . مثل یه سنگ شده بود . خشک و سد و بی روح . اونقدر که بعضی وقتها عصبی میشدم و انگار که او همینو می خواست سریع قهر می کرد و من باید یک هفته منت کشی می کردم و او گوشی رو قطع کنه تا باز دوباره با من حرف بزنه . اما باز هم خشک و سرد و بی روح . تویاین مدتی که به همین منوال می گذشت خیلی وقت ها بود که زنگ می زدم خونشون و خط اونا ساعت ها مشغول بود و باتوجه به شناختی که از او داشتم می دونستم که با دوستاش طولانی صحبت نمی کرد . پس چرا گوشی مشغول بود ؟ یه چیزایی به ذهنم می رسید . انگار داشت بوی خیانت به مشام می رسید . اما نمی خواستم قبول کنم . اخه باورم نمی شد . نمی خواستم باور کنم . توی اون مدت بعد از اون دوران چند ماهه هجران جفایی که به من می کرد بیشتر زجرم می داد . من پشت گوشی حتی التماس و گریه کردم اما اون ... آه ... اون به گریه های من می خندید .

می گفتم آزاده با من این کار رو نکن . من به خاطر قلب تو 4 ساعت زیر دست و پا کتک خوردم . می دونید چی می گفت ؟ می گفت تو بخاطر بلبل زبونی های خودت کتک خوردی . تازه اولش هم باور نمی کرد .

بهش گفتم حرف دلت رو بزن ببینم قضیه چیه ؟ گفت که از اول مهر با همون خواستگار اولیه رابطه پنهانی بر قرار کردن وبا این حرفش دل منو آتیش زد .

بهش گفتم آزاده تو قدر منو وقتی می فهمی که دیگه من نیستم . اون وقت برای بازگشت تو خیلی دیر شده . بهش گفتم نذار نفرینت کنم که نفرین عشق زندگیت رو آتیش میده . ولی اون می خندید و از آخر هم بعد ز چند بار قهر اون و من کشی های من یکبار برای همیشه این منت کشی طول کشید و دیگه جواب تلفن هام رو نداد تا اینکه منو از خودش نا امید و رنجور و دلشکسته کرد . اون برای همیشه رفت و منو با دنیایی از غم و اندوه تنها گذاشت .

وفا کردم و جز جفا ندیدم ----- از دست اون من چه ها کشیدم

از آخر آه آتشین من از سینه برخاست و بدرقه این جدایی گشت . نمی دونم این نفرین با اون چه کرد که بعد از چند ماه به من زنگ زد و گفت از کرده اش پشیمونه و داره چوبش رو می خوره . ولی افسوس که مطابق مرام من وقتی مهر کسی به سختی از خونه دل من بره بیرون جاش جز نفرت و کینه چیز دیگه ای نمیشینه . در نتیجه من هم با اون همون کاری رو کردم که اون با من کرد . تلفن هاش رو قطع می کردم واز صفحه زندگیم برای همیشه خطش زدم . اما ظلم و ستمی که توی این جریان به من روا داشته شد هنوزم که هنوزه منو می سوزونه و من با خاطرات کهنه اون آزاده می سوزم و می سازم . بطوریکه برای تسکین دردهایم دیگه به سراغ دلم نمیرم . دلم رو یه جایی از خاطراتم دفن کردم .

اما توی این مصیبت مصیبتی که از همه بیشتر منو سوزوند کتک خوردن توی حرم امام رضا بود . این مصیبت رو دیگه با دفن دلم هم نمی تونم از یاد ببرم و هر از چند گاهی دل منو تا آخر می سوزونه و خاکستر می کنه .

آخه من بیگناه کتک خوردم . آخه داد منو امام رضا نستاند . منی که هرشب شهادت امام رضا از بچه گیم شله زرد بین اهالی تقسیم می کردم . منی که به یاد پهلوی شکسته مادرش خون گریه می کنم . به خاطر پهلوی شکسته مادرم . آخه منم سیدم . یه سید مثل جدم خونین جگر .

شنیده بودم که یه روز یه جونی داشته توی حرم امام رضا چشم چرونی میکرده یه نفر اون جون رو سیلی میزنه و شب از شدت دست درد به خودش می غلطیده تا اینکه می فهمه به خاطر چی بوده و از اون جون حلالیت می طلبه و دستش خوب میشه .

یه جای دیگه شنیدم که در زمان های قدیم یه مستی همیشه میومده توی حرم و برای زوارها مزاحمت درست می کرده و مردم از این بابت خیلی شکایت پیش صاحب اونجا می بردند تا اینکه یه دفعه که اون آدم مست می یاد توی حرم یه صاعقه بهش می خوره و می میره . شب یه نفر خواب امام رضا رو می بینه که داشته از اما بابت مجازات اون مرد تشکر میکرده . امام رضا به اون مرد میگه اگه به من بود اگه هزار بار دیگه هم می یومد توی حرم باهش کاری نداشتم ولی اون روز که بهش صاعقه خورد حضرت عباس اومده بود زیارتم و با مشاهده این بی احترای طاقت نیاورد و اون آدم رو مجازات کرد .

حالا من می خوام بپرسم که آیا من گناهم خیلی بیشتر از اون آدم مست بوده که داد من ستانده نشد و اون آدما به مجازات خودشون نرسیدن ؟ من براش یه جواب دو حالته دارم . یکی اینکه همه این روایات دروغ هست و این دنیا حسابی نداره اما اگه این حالت اشتباهه پس حتما حالت دوم درسته که من لیاقت ندارم . خب پس منی که لیاقت ندارم داد من ستانده بشه . پس منی که از اون آدما کثیف تر هستم . پس حتما خود امام رضا راضی بوده که من این طور کتک بخورم . پس من از اون دستگاه نور رانده شدم و حق بردن بدن ناپاک خودم رو به اونجا ندارم . برای همین از اون روز که اون اتفاق توی حرم برام افتاد دیگه به حرم نرفتم و تا خودش اونایی که منو این جور زدند رو مجازات نکنه و خودش به من اجازه ورود نده دیگه به حرم نرفتم و نمیرم
نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 13:18 توسط مرجان| |

---------------------------------- فرانسوي


Je t’aime pour toutes les femmes que je n’ai pas connues
Je t’aime pour tous les temps o? je n’ai pas vécu
Pour l’odeur du grand large et l’odeur du pain chaud
Pour la neige qui fond pour les premi?res fleurs
Pour les animaux purs que l’homme n’effraie pas
Je t’aime pour aimer
Je t’aime pour toutes les femmes que je n’aime pas
Qui me refl?te sinon toi-m?me je me vois si peu
Sans toi je ne vois rien qu’une étendue déserte
Entre autrefois et aujourd’hui
Il y a eu toutes ces morts que j’ai franchies sur de la paille
Je n’ai pas pu percer le mur de mon miroir
Il m’a fallu apprendre mot par mot la vie
Comme on oublie
Je t’aime pour ta sagesse qui n’est pas la mienne
Pour la santé
Je t’aime contre tout ce qui n’est qu’illusion
Pour ce coeur immortel que je ne détiens pas
Tu crois ?tre le doute et tu n’es que raison
Tu es le grand soleil qui me monte ? la t?te
Quand je suis s?r de moi

 

 

 

------------------------------------ فارسي


 

تو را به جاي همه زناني که نشناخته‌ام دوست مي‌دارم
 تو را به جاي همه روزگاراني که نمي زيسته‌ام دوست مي‌دارم
براي خاطر عطر گسترده بيکران و براي خاطر عطر نان گرم
براي خاطر برفي که آب مي شود،براي خاطر نخستين گل
 براي خاطر جانوران پاکي که آدمي نمي‌رماندشان
 تو را براي خاطر دوست داشتن دوست مي‌دارم
تو را به جاي همه زناني که دوست نمي دارم دوست مي دارم.


 

جز تو ، که مرا منعکس تواند کرد؟من خود،خويشتن را بس اندک مي‌بينم.


 

 بي تو جز گستره بي کرانه نمي بينم
ميان گذشته و امروز.
از جدار آينهَ خويش گذشتن نتوانستم
مي‌بايست تا زندگي را لغت به لغت فرا گيرم
راست از آنگونه که لغت به لغت از يادش مي‌برند.


 

تو را دوست مي دارم براي خاطر فرزانگيت که از آن من نيست
تو را براي خاطر سلامت
به رغم همه آن چيزها که به جز وهمي نيست دوست مي‌دارم
براي خاطر اين قلب جاوداني که بازش نمي‌دارم
تو مي پنداري که شکي ،حال آنکه به جز دليلي نيستي
تو همان آفتاب بزرگي که در سر من بالا مي‌رود
بدان هنگام که از خويشتن در اطمينانم.

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 18:12 توسط مرجان| |

االسلام علیک یا غریب الغربا ؛ یا امام رضا (ع)

قربون کبو ترای حرمت امام رضا            قربون این همه لطف وکرمت امام رضا

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 11:4 توسط مرجان| |

English : I Love You 

Romanian : Te iu besc

Persian : Tora doost daram

Italian : Ti amo

German : Ich liebe Dich

Turkish : Seni Seviyurum

French : Je t'aime

Greek : S'ayapo

Spanish : Te quiero

Hindia : Mai tumase pyre karati hun

Arabic : Ana Behibak

Iranian : Man dooset daram

Japanese : Kimi o ai shiteru

Yugoslavian : Ya te volim

Korean : Nanun tangshinul sarang hamnida

Russian : Ya vas liubliu

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 17:47 توسط مرجان| |

گر بدین سان زیست باید "پست"

من چه بی شرمم اگر

فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم

بر بلند کاج خشک کوچه بن بست

گر بدین سان زیست باید" پاک "

من چه ناپاکم اگر

ننشانم از ایمان خود

یادگاری جاودانه بر طراز بی بقای خاک

 

امیدوارم خوشتون بیاد

نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 19:52 توسط مرجان| |

ســـــــاقیا آمدن عید مبارک بادت

                                        وان مواعید که کردی مرود از یادت

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 9:57 توسط مرجان| |

سلام به دوستای عزیزم  خوبیدددددددددددددد؟

 

ببخشید که یه مدت نتونستم بیام و آپ بزارم

 

عیدتونم مبارک                

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 9:54 توسط مرجان| |

To fall in love

عاشق شدن 


To laugh until it hurts your stomach.
انقدر بخندي كه دلت درد بگيره


To find mails by the thousands when you return from a vacation.
بعد از اينكه از مسافرت برگشتي ببيني هزار تا ايميل داري


To go for a vacation to some pretty place.
براي مسافرت به يك جاي خوشگل بري


To listen to your favorite song in the radio.
به آهنگ مورد علاقت از راديو گوش بدي


To go to bed and to listen while it rains outside.
به رختخواب بري و به صداي بارش بارون گوش بدي


To leave the Shower and find that the towel is warm

از حموم كه اومدي بيرون ببيني حو له ات گرمه !


To clear your last exam.
آخرين امتحانت رو پاس كني


To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to.
كسي كه معمولا زياد نمي بينيش ولي دلت مي خواد ببينيش بهت تلفن كنه


To find money in a pant that you haven't used since last year.
توي شلواري كه تو سال گذشته ازش استفاده نمي كردي پول پيدا كني


To laugh at yourself looking at mirror, making faces.

 براي خودت تو آينه شكلك در بياري و بهش بخندي !!!


Calls at midnight that last for hours.
تلفن نيمه شب داشته باشي كه ساعتها هم طول بكشه


To laugh without a reason.
بدون دليل بخندي


To accidentally hear somebody say something good about you.
بطور تصادفي بشنوي كه يك نفر داره از شما تعريف مي كنه


To wake up and realize it is still possible to sleep for a
couple of hours.
از خواب پاشي و ببيني كه چند ساعت ديگه هم مي توني بخوابي !


To hear a song that makes you remember a special person.
آهنگي رو گوش كني كه شخص خاصي رو به ياد شما مي ياره


To be part of a team.
عضو يك تيم باشي


To watch the sunset from the hill top.
از بالاي تپه به غروب خورشيد نگاه كني


To make new friends.
دوستاي جديد پيدا كني


To feel butterflies! In the stomach every time that you see that person.
وقتي "اونو" ميبينيد دلت هري بريزه پايين !


To pass time with your best friends.
لحظات خوبي رو با دوستانت سپري كني


To see people that you like, feeling happy.
كساني رو كه دوستشون داري رو خوشحال ببيني

 


See an old friend again and to feel that the things have not changed.
يه دوست قديمي رو دوباره ببينيد و ببينيد كه فرقي نكرده


To take an evening walk along the beach.
عصر كه شد كنار ساحل قدم بزني


To have somebody tell you that he/she loves you.
يكي رو داشته باشي كه بدونيد دوستت داره


To laugh .......laugh. .......and laugh ...... remembering stupid
things done with stupid friends.
يادت بياد كه دوستاي احمقت چه كارهاي احمقانه اي كردند و بخندي و
بخندي و ....... باز هم بخندي


These are the best moments of life....
اينها بهترين لحظه‌هاي زندگي هستند


Let us learn to cherish them.
قدرشون رو بدونيم


"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
زندگي يك مشكل نيست كه بايد حلش كرد بلكه يك هديه است كه بايد ازش لذت برد

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 14:56 توسط مرجان| |

دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد     

چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

وه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت

آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد

اشک من رنگ شفق یافت ز بی مهری یار

طالع بی شفقت بین که در این کار چه کرد

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر

وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد

ساقیا جام می ام ده که نگارندهی غیب

نیست معلوم که در پرده ی اسرار چه کرد

آنکه پر نقش زد این دایره ی مینایی

کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

فکر عشق آتش غم در دل  حافظ زد و سوخت

یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد

---------

امیدوارم خوشتون بیاد نظر یادتون نره ه ه ه ه ه

 

نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 11:27 توسط مرجان| |

دل خوش از آنیم که حج می رویم غافل از آنیم که کج می رویم کعبه به دیدار خدا می رویم او که همینجاست کجا می رویم حج به خدا جز به دل پاک نیست شستن غم از دل غمناک نیست دین که به تسبیح سر و ریش نیست هر که علی گفت که درویش نیست صبح به صبح در پی مکر و فریب شب همه شب گریه و ام یجیب هرچه دلم خواست نه آن میشود هرچه خدا خواست همان میشود منبع:از رنجی که میبریم
نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 12:7 توسط مرجان| |

سلام به همگی نماز روزهاتون قبول

امیدوارم  در هر جای ایران هستید خوشو سلامت باشین

لطفا یه خوده نظر بدیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییین تا روحیه بگیریم

نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 0:47 توسط مرجان| |

 

این پست یکی از دوستام هستش که می زارمش اینجا ..

 

* * * * . . . . : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : . . . . * *‌ * *


سلام

اشتباه نكنيد ، من امير نيستم، من فرزاد هستم، دوست صميميه امير .

اين پست رو به سفارش امير مينويسم همون جوري كه خودش ازم خواسته بود و حرفهاي امير رو هم در آخر ميذارم.

اما من امروز يه خبر براتون دارم، يه خبر خيلي بد .

چند روز پيش من و امير رفته بوديم مدارك سربازي رو پست كنيم، تو راه برگشت بوديم كه موبايل امير زنگ خورد، امير با خوشحاليه زيادي گوشي موبايل رو جواب داد، معلوم بود معصومه باهاش تماس گرفته كه اينقدر خوشحاله. بيشتر از 3 هفته بود كه امير از معصومه بي خبر بود و هر چي تلاش كرده بود نتونسته بود معصومه رو پيدا كنه، ولي معصومه خودش تماس گرفته بود، امير شروع به صحبت كرد، خيلي شادوشنگول بود ولي يهو سرجاش ميخكوب شد، رنگش مثل گچ سفيد شد، بدون خداحافظي گوشي رو قطع كردو مات و مبهوت منو نگاه ميكرد، گريه امونش نداد جلوي اون همه آدم تو خيابون زد زير گريه، اصلا نميتونست حرف بزنه وقتي يه كم آروم شد شروع كرد به گفتن چيزايي كه معصومه بهش گفته بود، انگار هذيون ميگفت ولي واقعيت بود،‌ معصومه، معشوقۀ امير، 2 هفته پيش نامزد كرده بود، تو اين يكي دو ماه اخير قول و قرارها از قبل گذاشته شده بوده و معصومه واسه امير فيلم بازي ميكرده .

اولاي غروب بود كه امير رو رسوندم خونشون، اوضاء روحيش خيلي بد بود. اون شب بهش زنگ زدم كه گفتن خوابه، فردا ظهر با امير تماس گرفتم، خواهرش گوشي رو جواب دادو گفت امير حالش بد شده آورديمش بيمارستان، رفتم اورژانس بيمارستاني كه امير رو برده بودن اونجا . . . . .

از اينجا به بعد رو ديگه نميتونم شرح بدم چون دلم طاقت نمياره، يه جور ديگه مينويسم‌ ؛


زمان      :       پنجشنبه 13 / 2 / 86 ، ساعت 12 ظهر
مكان      :       اورژانس بيمارستان
نام بيمار  :      امير  ......
وضعيت بيمار :  بيهوش

زمان      :       پنجشنبه 13 / 2 / 86 ، ساعت 9 شب
مكان      :       بخش مراقبتهاي ويژۀ بيمارستان
نام بيمار  :      امير  ......
وضعيت بيمار :  بيهوش ، وضعيت جسمي رو به وخامت

زمان      :       جمعه 14 / 2 / 86 ، ساعت حدود 7 بعد از ظهر
مكان      :       بخش مراقبتهاي ويژۀ بيمارستان
نام بيمار  :      امير  ......
وضعيت بيمار : 



          انا لله و انا اليه راجعون


          روح امير ، به ملكوت اعلي پيوست


امير براي هميشه از بين ما رفت، شايد به عشق پاكش رسيد، عشقي كه معصومه قدرش رو ندونست. پزشك امير، علت فوت امير رو استفادۀ بيش ازحد قرص هاي خواب آور قوي اعلام كرد و چون مقدار قرصها زياد بوده نتونستن براي امير كاري بكنن و امير از مرگ نجات پيدا نكرد، همه چيز خيلي سريع و غير منتظره اتفاق افتاد، نميدونم ... شايد تصميم امير خيلي عجولانه بود ولي به هر حال امير ديگه بين ما نيست. امير، صبح روز شنبه با يك مراسم عالي و با شكوه كه همۀ فاميل و دوستاش و همكاراش حظور داشتن، در بهشت زهراي تهران به خاك سپرده شد، انگار روز عاشورا بود، چه جمعيتي اومده بود، سينه زني، عزاداري، نوحه خوني، گريه، . . . . .

امير، خيلي زود از بين ما رفت، ولي رفت، سني نداشت، يه جوون 22 ساله، مثل يه شاخه گل پرپر شد، مطمئنا نه پدرومادر امير، نه خواهرش و نه ما دوستاش ديگه صداي امير رو نميشنويم، ديگه مادر امير نميتونه براي خوشبختيه تنها پسرش رؤيايي داشته باشه، ديگه پدرش هيچ اميدي براي آيندۀ امير نداره، ديگه خواهرش يه تكيه گاه امن نداره، همه چيز تموم شد. امير با سن كمي كه داشت يه مرد به معناي واقعي بود، خيلي با معرفت و گل بود، تا قبل از آشنائيش با معصومه هيچ وقت خنده از رو صورتش دور نميشد ولي اين آخريا خيلي افسرده شده بود . الان ديگه جسم بي جون امير، زير خاك، راحت و آسوده خوابيده، امير براي هميشه چشماشو بست .

اما حرفي كه من با معصومه خانم دارم اينه :

معصومه خانم ، هيچ كسي براي شما امير نميشه، هيچ كسي مثل امير قدرو ارزشت رو نميدونه، هم در حق خودت بد كردي هم در حق امير ، اين حرف رو تا آخر عمر آويزۀ گوشت كن ، هيچ كسي مثل امير دوست نداره .


من ديگه هيچ حرفي ندارم كه بگم، فقط حرفا و عكسي رو كه امير قبل از مرگش با ايميل، برام فرستاده بود رو براتون ميذارم، اين حرفها دقيقا همون چيزي هست كه امير نوشته، پسوورد وبلاگ رو هم نوشته بود و خواسته كه نوشتش رو بذارم تو وبلاگ و ازم خواست كه متن تمام پستها رو حذف كنم، و من در آخر يك خواهش از شما عزيزان دارم ؛ از شما وبلاگ نويسان و دوستان امير كه به اين وبلاگ ميومدين، ميخوام كه هر كدومتون كه امير رو مثل برادرتون ميدونستين يه مراسم كوچيك واسه ياد بود امير تو وبلاگتون بگيرين تا شايد ياد اين جوون عاشق زنده بمونه و در بخش نظرات همين پست به من هم خبر بدين تا من هم تو مراسمتون شركت كنم .

امير بعد از آشناييش با معصومه هميشه يه چيزي رو براي من تكرار ميكرد، ميگفت :

«« يادت باشه هيچ وقت عاشق نشي ، اگه عاشق شدي اين حرف رو يادت نره 
.::::::  يادمان باشد ، در عشق گر به وصال يار نائل آمديم ، شكر خدا را گوئيم و سجدۀ شكر، و گر سرنوشتمان چيزي جز دوري يار و وصال در خيال نبود از آن پس جايگاه جسم و روح و قلب عاشقمان جاييست كه آن را نامند ، گورستان  ::::::.  »»

امير به اين حرفش اعتقاد داشت، بهتر بگم ، ايمان داشت . من خداحافظي ميكنم و حرفهاي امير كه خطاب به معصومه هست رو در ادامه ميذارم  .


و اما آخرين دستنوشتۀ جوان ناكام ، شادروان امير ......


* * * * . . . . : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : : . . . . * *‌ * *



سلام عزيزم ، خوبي ؟ حالت چطوره ؟ خوب بودي بهتر شدي ؟ من هم خوبم ، يعني الان كه داري اين متن رو ميخوني خيلي خيلي خوبم ، ميدونم كه مياي و اين پست رو ميخوني ، چون اگه اين رو ندونم و تو رو نشناسم واسه لاي جرز ديوار خوبم .

ببين ببين اين گريۀ يك مرده                مردي که گريه هاش ظهور درده
ببين ببين اين آخرين  صداي               اين بي صدا شبخون کوچه گرده


خوب اين هم پيشوني نوشت من بود كاريشم نميشه كرد ، اما معصومه ، ميخوام چند تا چيز رو يادت بندازم ، گرچه خيلي ديره ولي . . . . . . . . .
يادته وسط پائيز اومدم شهرستانتون ؟! رفتيم اون سفره خونه سنتيه !!! يادته اون روز چي بهم گفتي ؟ يادت نيست ؟ اما من خيلي خوب يادمه ، مگه ميشه يادم بره ؟!  گفتي
« امير ، عزيزم ،‌ دوستت دارم » ؛ واقعا دوستم داشتي ؟ ولي من دوستت داشتم ، با تمام وجود دوستت داشتم ،برام اين رو نوشتي « جز تو هرگز با كسي از عشق و از فردا نخواهم گفت » ، معصومه، اين شعرها رو بارها با خودت بخون چون همۀ حرفاي نگفتۀ من تو اين شعرهاست ؛

چي ميشه يه لحظه باشي                             تو همصدا بشي با اين دل تنهام
آخه تو همۀ وجودمي ، عشق و غرورمي        تو شدي همه دنيام
آخه دوست دارم به خدا ، آهاي خدا                اي خدا بهش بگو ، واسش ميميرم

راستي اين يكي رو داشت يادم ميرفت ، اين شعر رو حتما يادته ، هميشه برات ميخوندم

كي اشكاتو پاك ميكنه وقتي كه غصه داري ؟
دست رو موهات كي ميكشه وقتي منو نداري ؟
شونۀ كي مرهم هق هقت ميشه دوباره ؟
از كي بهونه ميگيري شباي بي ستاره ؟
برگ ريزوناي پائيز ، كي چشم به راهت نشسته ؟
از جلو پات جمع ميكنه برگاي زرد و خسته
كي منتظر ميمونه حتي شباي يلدا ؟
تا خنده رو لبات بياد شب برسه به فردا


مگه ميشه اين شعر از يادت بره ؟! شعر دوران دلدادگيمونه ، هميشه خنديدنت برام قشنگ بود ، حتي صداي خنديدنت دلمو شاد ميكرد ، چه برسه به ديدن صورت نازت وقتي كه با اون خندۀ قشنگت ، خوشگلترش ميكردي ؛ انگار زندگيه دوباره بهم ميدادن

يه روزي قدرمو ميدوني كه ديره                   روزي كه كسي سراغت رو نميگيره
يه روزي ميدوني من كيو چي بودم                 روزي كه از نبودنم غصت ميگيره
باشه خوبم ، از كنارت ساده ميرم                 با وجود اينكه ميدونم ميميرم
به خدا ، قدرم رو ميدوني يه روزي                روزي كه از تو جدا ميشه مسيرم
قدرم رو ميدوني يه روز                              يادم ميفتي شب و روز
صدام تو گوشت ميپيچه                               مثل يه آه سينه سوز
حسرت يك لحظه نگام                                 دلتنگ ميشي بد جور برام
اون روزا دور نيست به خدا                        حتي به خوابت نميام
يه روزي قدرمو ميدوني كه ديره                   اسم من از توي لحظه هات نميره
ديگه نيستم اون شباي پر ستاره                   وقتي كه دلت بهونم رو ميگيره
اما اون روز رو خدا كنه نباشم                     نشنوم از رفتن من غصه داري
من ميبينم اون شبايي رو كه ديگه                واسه گريه شونه هام رو كم بياري


آره تموم شد ، همه چيز تموم شد ، قبلا هم گفته بودم كه با رفتن تو زندگيه من هم به پايان ميرسه ، اون وقتا وقتي اين رو بهت ميگفتم ، ميگفتي كه چرت و پرت ميگم ؛
ولي الان چي ؟ الانم همون نظر رو داري ؟؟!!!

اگه دارم ميرم بدون دست خودم نيست
از چشم كه بيفتم
، از دل ديگه سخت نيست
ميرم چون ديدن و نداشتنت سخته
ميرم چون ديگه عشقم رفته
از قلبت ميرم همين راهشه
اين حقم نبود ، ولي باشه
تو بازيه سرنوشت منو نبر از ياد
منو به ياد بسپار ، نده منو بر باد
حالا كجام ؟ دستات توي دست كين ؟
يه روز ميرسه، ازت پس ميگيرم
دلي كه پيشت بودو زير پا گذاشتيش
اين حرفاي كسيه كه يه روز دوستش داشتيش


آره ، الان ديگه دستم از اين دنيا كوتاهه، ولي منم خدايي دارم، دلم با خدا رك و راست بود، خدا هم صلاح همه چيز دستشه ، نفرين نميكنم ولي همه چيز رو به خدا واگذار ميكنم .
من فقط يه چيز ميخوام اونم خوشبختيه توئه ، چه با من ، چه بي من .
خوشبخت بشي عزيزم ، هميشه سلامت و موفق باشي .

بعد از اين ، آشيانت هر كس است      باش با او ، ياد تو ما را بس است

                                                                             خدا حافظ

 

باتشکر از نسرین جون

نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 21:20 توسط مرجان| |

اى کاش در چشمهایت تردید را دیده بودم
یا از همان روز اول از عشق ترسیده بودم
اى کاش ان شب که رفتم از اسمان گل بچینم
جاى گل رز برایت پروانکی چیده بودم
گل را به دست تو دادم حتی نگاهم نکردى
ان شب نمى دانی اما تا صبح لرزیده بودم
انگار پی برده بودى دیوانه ات گشته ام من
تو عاشق من نبودى و دیر فهمیده بودم
از ان شب سرد باییز که چشم من به تو افتاد
گفتم ای کاش شب ها هرگز نخوابیده بودم
از کوچه که می گذشتم حتی نگاهم نکردى
چشمت پی دیگرى بود این را نفهمیده بودم
اندوه بی اعتنایی چه یادگار عجیبى است
اما چه شبها که ان را از عشق بوسیده بودم
حالا بدان که تو رفتى در حسرت بازگشتت
یک اسمان اشک ان شب در کوچه پاشیده بودم
هرگزپشیمان نگشتم از انتخاب تو هرگز
رفتی که شاید بدانم بیهوده رنجیده بودم
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 0:41 توسط مرجان| |

تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها كلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن  بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید كه كلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممكن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشك اش زد. فریاد زد:
« خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین كاری بكنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق كشتی ای كه به ساحل نزدیك می شد از خواب پرید.
كشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند:
“خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم

---------------------------------------------------------------------------------------------------------

زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »

آری… با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 0:59 توسط مرجان| |

داشتم با ماشينم مي رفتم سر كار كه موبايلم زنگ خورد گفتم بفرماييد الووو.. ، فقط فوت كرد ! گفتم اگه مزاحمي يه فوت كن اگه ميخواي با من دوست بشي دوتا فوت كن . دوتا فوت كرد . گفتم اگه زشتي يه فوت كن اگه خوشگلي دوتا فوت كن دوتا فوت كرد . گفتم اگه اهل قرار نيستي يه فوت كن اگه هستي دوتا فوت كن دوتا فوت كرد . گفتم من فردا ميخوام برم رستوران شانديز اگه ساعت دوازده نميتوني بياي يه فوت كن اگه ميتوني بياي دوتا فوت كن دوباره دوتا فوت كرد . با خوشحالي گوشي رو قطع كردم فردا صبح حسابي بخودم رسيدم بهترين لباسمو پوشيدم و با ادكلن دوش گرفتم تو پوست خودم نمي گنجيدم فكرم همش به قرار امروز بود داشتم از خونه در ميومدم كه زنم صدام كرد و گفت ظهر ناهار مياي خونه؟ اگه نمياي يه فوت كن اگه مياي دوتا فوت كن.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 9:37 توسط مرجان| |

سال آخر دبيرستان بودم وخيلي آدم خجالتي تا به اون سن كه رسيده بودم نتوسته بودم دوستي براي خودم پيدا كنم ولي اين اواخر تو راه مدرسه يه دختره نظرمو به خودش جلب كرده بود . اون هر روز از مسيري كه من ميرفتم عبور مي كرد ! اون با دوست اش كه دختر زشتي هم بود باهم بودند ولي خودش دختر زيباي بود ، جالب اينكه تا به من ميرسيدند دوست اون دختره محل نمي گذاشت ولي خودش به من چشمك ميزد من اوايل بي تفاوت بودم ولي بعدا'' ديدم نميشه بي تفاوت بود آخه چشمك زدن كار هر روزاش شده بود . اين اوخر گاهي وقت ها هم ميخنديد من كه تا اون روز آدم خجالتي بودم داشتم كم كم پر رو ميشدم و دنبال موقعيتي بودم تا طرح دوستي بريزم يه روز گويي كه شانس بهم روكرده باشه اونو تنها ديدم به خودم جرات دادم و گفتم كه هر جوري باشه بايد بهش پيشنهاد دوستي بدم خيلي به هيجان آمده بودم صدام رو صاف كردم و گفتم خانم افتخار آشنايي ميديد محل نذاشت من شوكه شدم ولي خودمو نباختم دوباره گفتم ميتونم باهاتون دوست بشم برگشت و باخشم بهم نگاه كرد بهش گفتم (البته باترس) مگه خودتون هر روز بمن چشمك نميزديد؟ مگه چراغ سبز بهم نشون نداديد اومد بسمتم و محكم خوابوند در گوشم و با صداي لرزون ولي با فرياد گفت : ديوونه من مريض ام پلكم خودبخود ميپره حاليته يا بازم بگم
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 9:33 توسط مرجان| |

 پیرمرد هر شب بعد از کار به کابین ناخدا می­رفت و به سخنان مرد جوان

 گوش می­داد.بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

یک شب ناخدای جوان رو به پیرمرد کرد و گفت: آیا زمین شناسی خوانده­

ای؟بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

پیرمرد پاسخ داد: نه استاد من هیچ وقت به مدرسه و دانشگاه نرفته­ام.بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

ناخدا: پیرمرد، تو یک چهارم عمرت را از دست داده­ای.بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

پیرمرد ناراحت و غمگین به اتاق خود بازگشت و با خود در این فکر بود که

 مطمئناً ناخدا درست می­گفته و او یک چهارم عمر خود را از دست داده

است.بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

شب بعد باز پیرمرد به اتاق ناخدا رفت.بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

ناخدا امشب پرسید:بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 ای پیرمرد آیا اقیانوس شناسی خوانده­ای؟بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 ای استاد اقیانوس شناسی چیست؟ من که درسی نخوانده­ام.بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 ای پیرمرد، پس تو نیمی از عمرت را از دست داده­ای.بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

پیرمرد باز هم غمگین و ناراحت به اتاق خود برگشت و این بار در این فکر بود

 که مطمئناً ناخدا درست می­گفته و او نیمی از عمر خود را از دست داده

است.بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

در شب سوم پیرمرد به کابین ناخدا رفت و این بار ناخدا پرسید:بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

  آیا از علم هوا شناسی آگاهی داری؟بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 استاد، هوا شناسی چیست؟ من که گفتم که هرگز به مدرسه نرفته­ام.بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 تو دانش زمینی را که روی آن زندگی می­کنی نمی­دانی، دانش دریایی را

که از آن امرار معاش می­کنی نخوانده­ای! دانش هوایی که هر روز با آن سر

و کار داری نخوانده­ای! پیرمرد تو سه چهارم عمرت را بر باد داده­ای.بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

پیرمرد با خود گفت: این مرد دانشمند می­گوید که من سه چهارم عمرم را از

 دست داده­ام. پس حتماً همینطور است.بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

باز هم پیرمرد ناراحت و نگران که تنها یک چهارم از عمر او باقی مانده شب

را در اتاق خود غصه خورد.بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comاما صبحبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

ناخدا صدای کوبیدن در اتاق خود را شنید.بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

در را باز کرد و پیرمرد در مقابل در نفس زنان پرسید:بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 استاد. آیا از علم شنا شناسی چیزی می­دانید؟بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 شناشناسی؟ منظورت چیست؟بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 می­توانید شنا کنید؟بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 نه! من شنا بلد نیستم.بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 جناب استاد، شما همه عمرتان را بر باد داده­اید! کشتی به یک صخره

برخورد کرده و در حال غرق شدن است. آنهایی که می­توانند شنا کنند، به

ساحل نزدیک می­رسند، اما آنانی که بلد نیستند غرق می­شوند. خیلی

متأسفم استاد. شما حتماً جان خود را از دست خواهید داد.بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

عجب اتفاق جالبی بود. مرد جوان چقدر مغرورانه در مورد اون پیرمرد قضاوت

 می­کرد. بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

تمام زندگی مرد مغرور در برابر یک چهارم باقی­مانده عمر پیرمرد.بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comخیلی وقتها هست که ما وقتمون رو صرف آموزش چیزهایی می­کنیم ک

ه به نظرمون می­آد خیلی با ارزش هستند و به اونها افتخار می­کنیم و پیش

 خودمون فکر می­کنیم که دیگه علامه دهر هستیم و زندگیمون رو روی

همون آموخته­ها پایه گذاری می­کنیم. اما زمانی­که با چیزهای ناشناخته

روبرو می­شیم که شیوه حل کردن اونها رو نمی­دونیم، خودمون رو موجودات

 ضعیفی می­دونیم.بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comامیدوارم این داستان واسه همه ی ما آموزنده باشهبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 19:40 توسط مرجان| |

میزان رای ، تقلب دولت است

امام اح.مدی نژاد

 

 

 

دستور زبان انتخابات : من رای نمیدهم، تو رای نمیدهی، او رای می آورد !! 

من رای میدهم، تو رای میدهی، او رای نمی آورد !!

 

 

 

وزارت کشور اعلام کرد علت شمارش سریع آرا این هست که دکتر کردان داره ذهنی حساب میکنه

 

 

 

احمدی نژاد: من با رای مردم نیامدم که با رای مردم بروم !!

 

 

 

عمو آمار باف؟

بله

دروغاتو خوب بافتی؟

بله

به ملت انداختی؟

بله

محمود اومده، چی چی رو برده؟

شرم و حيا

با صدای چی؟

بگم؟بگم؟

 

 

 

استالین: مهم نیست به کی رای بدی مهم اینه کی رای تورو بشماره !!

 

 

 

 اح.مدی نژاد داشته از شهريار رد ميشده هنگام عبور پیرزنی از میان جمعیت فریاد زد:

 اسکل اسکل، اح.مدی نژاد شنید و ایستاد و گفت: ببینید کیست مرا با نام کنعانیم صدا می زند؟!

 

  

 

پيامت زيبا ، مرامت بي همتا ، دوستيمون پا بر جا ، به يادتم همه جا . . .

 

 

 

  وزارت کشور اعلام کرد :

هیچ تخلفی صورت نگرفته رای ها را از 20 روز پیش با دقت شمرده ایم

  

 

 

وزارت بهداشت اعلام کرد آمار دقیق مبتلایان به آنفولانزای خری در ایران را

اواخر تیرماه پس از شمارش آرای اح. مدی نژاد اعلام خواهد کرد!!

 

 

 

استخون

استخون

استخون

.

.

.

خواستم ببینم برای ۳ تا استخون چه طورى به طرف گوشیت می پرى ؟!

 

 

 

از چیز من تا چیز تو چیزی بجز یک چیز نیست

چیز چیز بیخودی مکن بی چیز شدن مقدور نیست

چیزنامه

  

 

نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 13:20 توسط مرجان| |

دردی جانکاه بر ما شیعیان و همه ی مظلومان عالم فرو ریخته ،  دشمن از هر سو هجوم آورده ، قرآن مهجور گردیده ، شریعت نبوی متروک مانده و جز نامی از آن باقی نمانده . همهی ما ، مظلومین عالم چشم به راه فریادرسمان هستیم و برای ما عاشقان دلسوخته جز اشک و آه چیزی باقی نمانده و تنها زبان حالمان این است :

تا کی غم وصال بسوزد ما را جگر

دل فراغ توست ما را روز پر شد

چشمانمان بود نظاره بسوی تو بر قمر  

آخر به لطف کن سوی عاشقان نظر

 

نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 10:20 توسط مرجان| |

ولادت مهدی  ، روز  موعود ، روز نرگس ،روز هادی ،روز جهانی ،روز از بین رفتن ظتم و ستم ،روز به دنیا آمدن فرزند پیغمبر ،روز پایان یافتن زمستان و آمدن بهار ،با آمدنش بوی بهار می اید ،با آمدنش شادی همراه می آورد  ،و با آمدنش زندگی دوباره شروع می شود 

نه آن زندگی که قبل آمدنش داشتیم

بر محمد و آل محمد صلوات

ولادت با سعادت منجی عالم بر همه ی

مسلمین مبارک

نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 9:41 توسط مرجان| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت